پیرار سال سر قضیه مشکلاتی که رئیس درازه با پاندای کنگفو کار پیدا کرده بود یکی از نیروهای اون رو برای یک گروه تازه تاسیس که اصلا ربطی به من نداشت سپرد به من که با من کار کنه. پسرک اوایل انگار زیاد خوشش نمی اومد با من کار کنه و رئیسش یه زن باشه چون اون موقعی که من و رئیس درازه و دکتر ژوگولو باهم تو یه اتاق بودیم می اومد بیشتر با دکتر ژوگولو موارد رو مطرح میکرد تا من. خلاصه یک سال با من کار کرد و بعد یک سال که زیپیش اومد و یه سری تغییرات دیگه رفتم گفتم این گروه بی ربط خیلی وقت و انرژی منو میگیره میخام مسئولیت این گروه رو واگذار کنم و خیلی هم از پسرک تعربف کردم که کارش خوبه و فلانه و بیساره که جاش تو اون گروه محکم بشه و برش نگردونن سر جای قبلیش که اصلا دوست نداشت. خلاصه که مسئولیت رو واگذار کردم و اومد واسه خداحافظی که حیف شد دیگه تو رئیسم نیستی و خیلی حمایت میکردی و ال و بل. جل الخالق آدمی که اولش به سختی قبول کرد با من کار کنه حالا با زور باید می گفتی اخوی برو دیگه. همش به بهانه میومد به حرف و .... تا اینکه دی ماه پارسال یکی از بچه های پایین گفت فلانی میخاد ازت خواستگاری کنه نظرت چیه؟گفتم نه و اصلا تمایلی به ازدواج تو محیط کار ندارم  و امیدوارم که اصلا مطرح نکنه تا حرمت روابطمون در حد دو تا همکار باقی بمونه و من تمایل دارم زندگی خانوادگیم جدا از زندگی شغلیم باشه امیدوار بودم بهش بگه و مساله تموم شده باشه .البته من دیدم از چند وقت پیشش شروع کرده بود تو تلگرام مطالب مختلف علمی و جک و ... می فرسته و من هم جواباشو فقط با استیکر خواهش میکنم و سپاسگزارم میدام و اصلا نمیذاشتم منولوگ بینمون به دیالوگ تبدیل بشه تا اینکه چند ماه پیش دل رو زد به دریا و یه روز اومد گفت میشه من بعد از ساعت کار مزاحمتون بشم گفتم خواهش میکنم من یک ساعت هم بعد ساعت کار اتاقم هستم گفت نه شرکت نه بیرون که من تعجب کردم و گفتم نه بیرون از شرکت نه که فکر کنم بنده خدا یه جورایی ترسید و هم زمان صداش کردن که گفت من بعدا پس میگم خدمتتون.خلاصه فردا صبحش زنگ زد به موبایلم که من منظورم از صحبت دیروز امر خیر بود و آشنایی برای ازدواج اگه تمایل داشته باشید و من هم که از قبل جواب رو تو آستینم آماده داشتم گفتم من الان در رابطه ای برای آشنایی با یکی از خواستگارها هستم و به نظرم درست نیست آدم هم زمان با دو نفر آشنا بشه که خیلی تبریک گفت و آرزوی خوشبختی و اینا.گوشی رو که قطع کردم نفس راحت کشیدم که شکر خدا بدون اینکه دلش بشکنه از سر باز شد که شب اومدم دیدم تو تلگرام برام پیام گذاشته که براتون آرزوی خوشبختی میکنم و از این چیزا  و لی اگه بی ادبی و جسارت نباشه من مدتیه که به شما علاقمند شدم، حالا نمیگم عاشق چون واژه پر مفهوم و سنگینیه و زمان این رو ثابت میکنه.کلمه علاقمند رو عرض میکنم به خاطر اینکه تردیدی ندارم و مدتیه که صبر کردم و لااقل برای خودم ثابت کردم تا الان بتونم این کلمه رو به زبان بیارم و به خاطر همین علاقه و احترام به شخصیت شما، میتونم منتظر بمونم تا اینکه خدا چی بخواد و قسمت چی باشه.
این یعنی عملا میخام برم تو صف خواستگاران! راستش من در حال حاضر با هیچ خواستگاری تو رابطه ای برای آشنایی ازدواج نیستم ولی نخواستم بهش مستقیم نه بگم که هم دلش نشکنه هم تو شرکت چو نیافته که فلانی دو سال از حوا کوچکتره ولی به خواستگاراش جواب منفی میده پس کی میخاد ازدواج کنه.قبلا تو دانشگاه که تدریس میکردم میگفتم نامزد دارم ولی این جا نمیتونم بگم چون میرن حرف در میارن برام.خلاصه فقط همین جواب به ذهنم رسید حالا عذاب وجدان دارم که اون بنده خدا الکی امیدواره.از طرفی این شاگرد عاشق پیشه ام هم باز بعد هشت سال دست از سرم برنمیداره و اونم پاپیه! منم که هیچ آدم حسابش نمیکنم.اینم که از قبل تو صف بود.دیگه رسما بریدم.دلم نمیخاد کسی از دست من آزار ببینه ولی اینا هیچ کدوم معیارهای منو ندارن.هر دو شون دو سال از من کوچکترن چیزی که من اصلا دوست ندارم.شده حتی یه هفته ده روز هم باشه دوست دارم همسرم ازم بزرگتر باشه.من چیز خاصی نمی خام. من ورژن مردونه خودمو واسه ازدواج میخام.مثل خودم ساده و مهربون که عشق و دوست داشتنش حقیقی باشه و باهوش و حمایتگر و از یه خانواده متوسط و اهل زندگی و باوفا. نه که اینا این ویژگی ها رو ندارن ها من باهوشی و سطح تحصیلات واسم مهمه چی کارش کنم خوبحالا برم چی کار کنم تو روزنامه آگهی بدم.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر ۱۳۹۷ساعت 22:6  توسط سمن |