![]() |
![]() |
|
|
صبح خواستگار اومده بود.نمی دونم چی بگم.پنجاه پنجاهم
هفته بعد نوشت: خواستگاره رو رد کردم حالا اگه نمیزاشتم بیان خونه مامان هی سرکوفت میزد میگفت همه رو ندیده و نشناخته رد میکنی نمیزاری بیان خونه.الان خودش میگه خوب کاری کردی،اصلا به هم نمیومدین. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 21:31 توسط سمن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|