امروز سومین سالگرد شروع به کارم تو شرکت دامبالا دومبول ملیه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۵ساعت 20:45  توسط سمن | 

با رئیس درازه سر شاخ شدم امروز در حد بنز.کل کل کردم باهاش.تهش گفت هر کاری دلتون میخاد انجام بدید.فک کن!بعد دو ماه از مدیریتم اولین کانفیلیکت بینمون بود.بعدش حالا ضمنی معذرت خواست و ماله کشی کرد.شنیده بودم این اخلاقو داره.یه روزهایی از دنده لج بلند میشه و گوشمالی میده ولی بعدش میره واسه دلجویی.صابونش به تنم خورد.حالا اون موقع که عصبانی شد من یاد اون جکه افتادم که طرف رفت دکتر بعد دکتر براش ش.ی.ا.ف تجویز کرد.گفت دکتر چی کارش کنم.دکتره گفت بکن تو ک.و.ن.ت.یارو گفت ببخشید شما الان عصبانی هستید میرم بعدا مزاحم میشم.حالا نمی تونستم لبخند نزنم.تو دلش میگه دختره چه لارجه دعواشم کردم باز میخنده.منم باید صبح که رسید دیدم عصبانیه میذاشتم بعدا مساله رو عنوان میکردم.ولی در کل از دستش ناراحت نیستم.میدونم که بازم دلجویی میکنه.حالا امروز باز سر نماز از خدا استمداد میکنم و میدونم که به بهترین نحو و به نفع من حله.....اگرم دیدم آروم نمیشم یواشکی یکم گریه میکنم تا دلم خالی شه....

بازم یه کتاب دیگه راجع به ت.ج.ر.ب.ه ن.ز.د.ی.ک م.ر.گ خوندم.اسمش ن.و.ر ن.ج.ا.ت ب.خ.ش بود.خععععععععععععلی باحال بود.یعنی اینایی که میگن درسته؟به نظرم درسته.خیلی هاشم حتی با قرآن منطبقه.اساس حیات بر عشقه.خعععععععععععععععلی جهان بینیمو عوض کرد.بازم باید از این کتابا بخونم اگه مشقای کلاس خیاطی بزاره.دو روز در هفته بعد سر کار میرم کلاس خیاطی. و بقیه روزا و آخر هفته هم همش مشقاشو انجام میدم.خلاصه که میشینم توی خونه،می دوزم دونه دونه.دوس دارم این کارو.خلاصه که فیلینگ ذوق مرگ اگه اعصاب خردیهای سرکار بزاره.چند تا بلوز و دامنو یه مانتوی اداری واسه خودم دوختم که سر کار می پوشم.خانمه میگه خیلی دقیق و تمیز کار میکنی همینطوری ادامه بدی میتونی کارگاه مامانتو برپا کنی باز.فک کن خیاطی سمن!با متد مولر.چه شود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۵ساعت 17:49  توسط سمن |